تبليغاتX
دختر باران

دختر باران

دلتنگی ها

اوشو

انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و

به زیبایی جهان می افزاید...

ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد.

لذت را افزون٬

عشق را ژرفتر و

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد.

و آن گاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیباتر از خود بجای نهاده است.

آفریننده باش.

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست.

از بسیاری از کارها گریزی نیست.

اما هر کاری را با آفرینندگی٬با دل و جان پیش ببر.

آنگاه٬کار تو خود نیایش خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:14  توسط آذر  | 

با چشم ها

با چشم ها

زحیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق

بر تاک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم :

« ــ اینک

چراغ معجزه

مَردم!

تشخیص نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده است آن قدر،

تا

از

کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را !

با گوش های نا شنوائی تان

این طرفه بشنوید:

در نیم پرده ی شب

آوازه ی آفتاب را!»

دیدیم!

( گفتند خلق نیمی )

پرواز روشنش را ، آری!»

نیمی به شادی از دل

فریاد بر کشیدند:

« با گوش جان شنیدیم

آواز روشنش را!»

باری

من با دهان حیرت گفتم:

« ای یاوه

یاوه

یاوه،

خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تائبید و پاک و مسلمان ،

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

« این گول بین ، که روشنی آفتاب را

از ما دلیل می طلبد.»

توفان خنده ها...

« ــ خورشید را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز بر نگذشته ست.»

توفان خنده ها....

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید.

سرتاسر وجود ِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تاقطره ئی به تفتگی ِخورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخی تمامی دریا ها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنها ترین حقیقت شان بود،

احساس واقعیت شان بود.

با نور گرمیش

مفهموم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش

مفهوم بی فریب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در درد ها و شادی ها شان

حتا

با نان خشکشان.ــ

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوردند.)

ۀ

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ای

آنان را

این گونه

دل

فریفته بودند!

ۀ

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند

ای کاش می توانستم

ـــ یک لحظه می توانستم ای کاش ـــ

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجا ست

و باورم کنند

ای کاش

می توانستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:47  توسط آذر  | 

همکلاسی

داره تموم میشه

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

اصلا نمیدونم

چه جوری گذشت!

بی انصافیه اگه بگم بد بود حالا که فکر می کنم

می بینم خیلی خوب بود

چه جوری برم چه جوری از بچه ها باید جدا بشم

بچه های ما با اون همه . . .

همه می دونن ما با بقیه فرق داشتیم

اگه خوب و صمیمی بودیم

اگه مثل بقیه نبودیم

اگه حتی لجباز و ۷۲ ملت بودیم

هر جوری بودیم همدیگه رو دوست داشتیم

حداقل این روزای آخر که نم نم اشک و روی صورت خیلی ها دیدیم

مطمئن شدم که همدیگه رو دوست داریم

مطمئن شدم که تنها نیستم

خیلی ها دلشون تنگ میشه

این لینک و واسه شما می ذارم واسه همه ی شما یی که چهار سال باهاتون بودم

واسه شمایی که سر عوض کردن تاریخ امتحانا یا نمره های آخر ترم با هم دعوامون می شد

واسه شمایی که دیدنتون واسم عادت شده بود

طوری که الان ندیدنتون و باور نمی کنم

این لینکو واسه شما ها می ذارم تا بدونید من با تمام وجود دوستون دارم

 همتونو

همیشه هر جایی به یادتونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 20:52  توسط آذر  | 

طرح

بار ها با چشمانش به بیراه رفته بود

           اینبار چشمانش به راه افتاد.

           * * * * * * * * * * * ** * * * * * * * * ** * * *

به چشمانتن حسادت میکنم

         چون هر روز مرا می بینند

           * * * * * ** * * * ** * * * * * * ** * * ** * * *

خانه ام هم ابریست!

چتر شانه هایت را به من قرض می دهی؟

         

                                    

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:14  توسط آذر  | 

خیلی ها شریعتی رو دوست دارند اما به نظر من تعداد خیلی کمی

اونو درک میکنند و تعداد محدودی همراه و همقدم با شریعتی میشن

 خیلی ها میگن شریعتی متعلق به یه زمان خاص بوده اما زیبایی

 در هر زمانی زیباست و حقیقت!!!!!!!

این چند جمله ی زیبا از شریعتی تقدیم به شما:

*اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها

را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

 در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

*وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،

 گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،

 گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

*دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا

 سطح بلند ترین قله عشق های بلند ،پایین نخواهم آورد!

*غریقی در طوفان تنها مانده است آخرین فریادهای خسته اش را

که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب

*چه دشوار شده است دم زدن ! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است 

و صدای هرگامی غمم !

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحى پایین میاور که

 زرنگى هاى حقیر و پستى هاى نکبت بار و پلید “شبه آدمهاى اندک”

را متوجه شوم چه بیشتر دوست میدارم بزرگواری گول

 خور باشم تا کوچکواری گول زن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:59  توسط آذر  | 

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

دوباره شیشه های شکسته ی دلم و با هزار زحمت جمع کردم

گاهی فکر می کنم این دلم دیگه واسه من دل نمیشه

آخه آدم هم اینقدر احمق؟

امروز برای اولین بار احساس کردم تنها نیستم

چقدر احمقم میدونم دوباره تنها میشم

یه روز حتی یادش نمی یاد که منی هم هست

 اون روزی که من توی اخوانم

شاید حتی یه بار هم نیاد بهم سر بزنه چه برسه به اینکه اونم بستری بشه

میدونم اشتباه می کنم اما گاهی باید چشمها را بست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 23:43  توسط آذر  | 

رسم این شهر عجیب است بیا بر گردیم

قصد این قوم فریب است بیا بر گردیم

من در این شهر دل به نگاهی بستم

خنده اش سرد و غریب است بیا بر گردیم.

نمی دونم خدا رو کجا می شه پیدا کرد اما مطمئنم اگه بگردم

 یه روزی یه جایی که خیلی هم دور نیست خدا رو پیدا می کنم.

امروز خیلی دلم گرفته شاید..

 دل های گرفته جای بیشتری برای خدا داشته باشه شاید؟........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:0  توسط آذر  | 

بدرود

تو داری میری اما من گریه نمی کنم

نمی خوام باور کنم !تو میگی دارم خودمو گول میزنم

فقط یک هفته ی دیگه مونده و من هنوز احساس میکنم تو رو دارم ؟!

دل من دیر زمانیست که می پندارد

دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد

تن این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 17:17  توسط آذر  | 

تنهایی

 

به چه می خواهم برسم پشت این فاصله ها؟

من که تدبیر سکوت را پشت ابهام نگاهت دیدم

من که افسوس دروغ را زیر زبانت دیدم

به چه می خواهم برسم ؟

کاش رنگ تندیس تنهایی من زیبا بود

یا که گاهی کاش حضورت

تیشه ای میشد روی تنهایی من؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:18  توسط آذر  | 

?man:how long is a million year,God

God:it is a minut for me

?Man:how much  is a billion dollr

.God:it is a penny for me

Man:give me a penny, God

God: wait a minute

.

       ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:58  توسط آذر  |